‫انجمن فلسفه و حکمت معنا » خداوند و شناخت خویش‬

به نام خداوند

خداوند و شناخت خویش

در این مبحث سعی بر این است تا رابطه شناخت خویش با خداوند مبرهن گردد .

هنگامی که سخن از شناخت خویش به میان می آید روی سخن به نگاه هرکس به دارایی های خود است . دارایی های هر فرد در دو حالت برای فرد جلوه گری می کند .

۱-توانایی و قابلیت هایی که انسان از آن شناخت دارد و قادر است به کرات و در شرایط های مختلف از آنها بهره گیرد . مانند فکر کردن ، دیدن ، شنیدن ، دوست داشتن و بخشیدن

۲- توانایی و قابلیت هایی که انسان از وجود آن آگاهی دارد و از آن بهره می گیرد اما نه به خواست و اختیار خود ، بل به شرایط . مانند ، احساس دانستن نسبت به وقوع چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده که از آن به عنوان دانایی دل فرد یاد می شود ، عاطفه پدر و مادری که منوط به پدر و مادر شدن است  و شناخت حس بخشودن که منوط به زمانی است که انسان از حق خود در مقابل دیگری می گذرد.

انسانها با هم دارای مشترکاتی هستند که این امر در ساختار و توانایی های ساختاری خود را نشان می دهد برای مثال ، همه ی انسانها به لحاظ ظاهری دارای پیکره ی انسانی ، چشم برای دیدن ، گوش برای شنیدن ، زبان برای سخن گفتن و دست برای لمس کردن و غیره هستند و به لحاظ درونی دارای فکر و اندیشه ، احساس و عاطفه ، محبت و مهربانی ، خشم و کینه ، بخشیدن و بخشودن و شجاعت و فدارکاری هستند .

انسانها به دلیل داشتن وجودی مستقل از هم دارای تفاوت هایی با هم هستند (( در اینجا منظور از وجودی مستقل از هم ، داشتن درک متفاوت از هم نسبت به بودن است )) تفاوت انسانها در ظاهر ساختاری آنها با هم ، با بروز چهره های متفاوت از هم ، مشخصه های فیزیکی متفاوت ، مانند اثر انگشتی متفاوت از هم ، صدایی متفاوت از هم و غیره خود را نشان می دهد . این تفاوت در درون ساختار نیز ، خود را در داشتن فکر و اندیشه ای متفاوت از هم در نگاه به یک موضوع ، داشتن احساس و عاطفه ای متفاوت نسبت به یک مقوله ، و داشتن محبت و مهربانی و خشم و کینه ای متفاوت نشان می دهد .

مشترکات ساختاری و ظاهری سبب درک ساختاری و ظاهری مشترک ، از هم می شود به اینکه هر انسان با دیدن فردی دیگر بدون تامل به این شناخت دست می یابد که او نیز مانند خودش دارای قابلیت و توانایی هایی است و انتظار دارد که از او رفتاری بروز نماید که منطبق با شناخت خودش از انسان باشد . برای مثال ، همه ی انسانها درپی تعامل با هم به این شناخت می رسند که دروغ گویی امری ذاتی و نشات گرفته از ساختار انسان نیست و یا انسان با نگاهی به خویش در می یابد که خلاف وعده عمل کردن ، امری ساختاری نیست و شناختش از این مسئله  او را بر این امر واقف می سازد که با دیگران دارای اشتراک است و دیگران نیز چون او وقتی به خود نظر دوزند در خواهند یافت که دروغ گویی و خلاف وعده عمل نمودن در ساختار ایشان قرار ندارد ، بلکه در مقطعی از زمان و شرایط فرد مبادرت به انجام آن می نماید .  و در این سوی نیز انسان وقتی به مسئله ای برخورد کند ، فکر می کند ، برای اینکه از ظاهر چیزی آگاهی یابد مبادرت به دیدن آن با چشم ها می نماید ، برای اینکه صدایی را بشنود مبادرت به بهره گیری از گوش و شنیدن آن می کند و همین امر را در برخورد دیگران با موارد مشابه انتظار دارد و این انتظار داشتن حاصل شناخت انسان از خود است .

شناخت ایجاد کننده ی اعتماد در فرد نسبت به پیش داوری در بروز حرکت و نتیجه آن است  . برای مثال ، شناخت ما می گوید لازمه ی بوجود آمدن رابطه بین دو نفر و حفظ ارتباطی طولانی ، داشتن صداقت در فکر و اندیشه، گفتار و کردار است و همین شناخت سببی است تا ما در برخورد با مقوله ای اینچنین ، قادر به پیش داوری بوده ، به قضاوت خود اعتماد نماییم ، به اینکه اگر دو نفر خواهان ارتباط و تعامل با هم باشند و با هم صداقت در فکر و اندیشه و گفتار و کردار داشته باشند ، می توانیم بگوییم که این ارتباط شکل گرفته ، تداوم خواهد داشت و نیز اگر دو نفر مورد نظر در ایجاد ارتباط با هم دارای صداقت در فکر و اندیشه و گفتار و کردار نباشند ، بینشان ارتباطی شکل نگرفته و تداوم نخواهد یافت .

شناخت ما از مقولاتی که سبب شکل گیری ارتباط ما با دیگران می شود و نیز شناخت ما از مقولاتی که سبب عدم شکل گیری ارتباط ما با دیگران می شود ، به معنای شناخت ما از خویش است .

درک حاصله از شناخت ما از اشتراکات خود با دیگران به این معنا است که ما و دیگران دارای اشتراک در داشتن معیار شناختی هستیم و با توجه به اینکه ایجاد این معیار شناختی با توجه به ساختار هر فرد وجود می یابد ، به اینکه هر کدام از ما با نگاه به خودمان در می یابیم که چه چیزی می تواند ما را با دیگران پیوند داده ، و چه چیز سبب دوری ما از دیگران می شود و یا چگونه ما از چیزی کسب شناخت نماییم ، به فرض با دیدن ، شنیدن و یا لمس کردن و غیره ، که  در این امر هیچگاه ، هیچ کس با نگاه به دیگران بر این امر واقف نشده و نمی شود به اینکه ، فرض چون دیگران بگویند دروغ گویی بد است ، فرد خواهان این باشد که دیگران در ارتباط به او دروغ نگویند ، بل هر کس بدون در نظر گرفتن دیگران ، با شنیدن دروغ،  از فرد دروغگو فاصله می گیرد . به این معنا که ، هیچگاه ما منتظر نمی مانیم تا کسی به ما بگوید خلاف وعده عمل کردن بد است ، سپس ما در مقابل کسی که نسبت به ما وفای به عهد نداشت ، زبان به اعتراض بگشاییم ، بلکه ما بدون درنظر گرفتن نظر دیگران با این نوع رفتار در تعارضیم و از آن شناخت داریم و شناخت ما سبب اعتماد ما در دوری از مقوله ی یاد شده می شود . لذا معیار امری ذاتی در انسانها است و با توجه به اینکه هر انسان دارای معیاری در خود است و این امر در بین انسانها مشترک است در نتیجه ما خود نمی توانیم تعیین کننده و بوجود آورنده ی معیار درون خود باشیم . نتیجه اینکه ، شناخت ما از اشتراکاتمان با دیگران ما را به خداوند می رساند که آنکه معیار را در ما نهاد خداست و خداوند خواسته تا ما به این شناخت برسیم و با آن دریابیم که خداوند ، انسان را با صداقت فکر ، اندیشه ، گفتار و کردار خواسته است .

انسانها به دلیل داشتن ظرفیت متفاوت از هم دارای تفاوت هایی با هم در بهره گیری از توانایی های خود هستند و همین امر سبب می شود تا انسانها نگاهی متفاوت از هم به دارایی های خود و نیز اتفاقات پیرامون خود داشته باشند .

همه انسانها به دلیل داشتن اشتراک در برخورداری از توانایی فکر و اندیشه در برخورد با یک مسئله فکر می کنند اما ، متفاوت بودن انسانها با هم سببی است تا هر کس با توجه به ظرفیت خود به همان مسئله نگاه کند و منظرگاهش نیز متفاوت از دیگران باشد . بنابراین شناخت هر کس از یک چیز مرتبط خواهد بود به ظرفیتش و چون ظرفیت هرکس به خواست خداوند در او نهاده شد و هیچکس در بوجود آمدن ظرفیتش دارای نقش نبوده ، و همگان پس از خلق شدن به جانب ظرفیت خود در حرکت می شوند ، در نتیجه نگاه هرکس به خداوند که از منظرگاه ظرفیت هر کس صورت می گیرد ، نیز به خواست خداوند خواهد بود و همین امر ما را به این نتیجه سوق می دهد که به این شناخت برسیم که ابعادی از وجود خداوند به چشم هر کس می رسد و این امر بیانگر آن است که خداوند با توجه به نامحدود بودنش ، دارای ابعاد وجودی نامحدود است . برای مثال ، هنگامی که ما در رابطه با مسئله ای دارای دانایی نیستیم و راجع به آن فکر و اندیشه نموده ، اما از آن دانایی نمی یابیم و این امر فکر ما را به خود مشغول نموده ، پس از چندی که به جوانب مختلف آن مسئله در فکر خود نظر می دوزیم ، بعدی از وجود آن مسئله به چشم اندیشه ما می آید که تا به حال به نظر نیامده بود و ناگهان مجهول گمشده ی ما در مورد آن مسئله مکشوف شده ، ما از آن شناخت حاصل نموده ، به دانایی می رسیم ، در اینجا شناخت ما را به جانب آنکس سوق می دهد که چهره ای دیگر از آن مسئله را برای ما به نمایش گذاشته و به ما نمایاند که همین امر سبب دریافت و فهم ما از آن شده است و او خداست و یا هنگامی که فردی تشکیل خانواده داده ، صاحب فرزند می شود ، نیروی عاطفه او به سبب وجود فرزند دارای ابعاد جدیدی از وجود می شود که تا به حال نداشته است و همین امر سبب می شود که فرد حسی نو نسبت به موضوع بیابد و می دانیم که هیچ مرد و زنی قبل از پدر و مادر شدن دارای عاطفه ای با قابلیت آنچنانی نیست و شناخت ما از خودمان و عاطفه مان که منطبق با ظرفیت ماست ما را به این امر توجه می دهد که چه کسی این بعد از چهره ی عاطفه را پس از پدر و یا مادر شدن به رویمان گشوده است و این عمل به خواست چه کس صورت گرفت و او دارای چه صفاتی است و با کمی شناخت از خویش در می یابیم که این امر به خواست خداوند صورت گرفته و خداوند در عاطفه مطلق است . چرا که همیشه خالق توانایی ، دانای مطلق به آن است و دانایی سبب برخورداری فرد از آن صفت خواهد بود.

بنابراین دریافت صفات خویش و قابلیتشان ، ما را به دریافت صفات خداوند و گستره شان شناخت می دهد و دریافت صفات خداوند نیز تنها با دریافت و شناخت توانایی ها و قابلیت خود امکانپذیر است در نتیجه هر چه که انسان به آن دست می یابد و هر چه که به دید او مکشوف می شود به معنای شناخت جزئی از صفات بینهایت خداوند است . چرا که خداوند منشاء دانایی است و دانایی را برای انسان رقم زده است و زمانی هم که می گوییم انسان به چیزی رسید یعنی برخوردار از آن چیز نبوده است و زمانی هم که می گوییم از چیزی شناخت پیدا کرد و به دانایی رسید به این معنا است که خود از آن شناخت و دانایی نداشته ، و دانایی به منبع و منشائی خارج از او مرتبط است و با توجه به اینکه این امر در همه ی انسانها مشترک است و همه انسانها هم در بودن نیازمند شناخت و بهره گیری از شناخت هستند در نتیجه به خداوند می رسیم و شناخت هر چه بیشتر ما از خود به معنای شناخت هر چه بیشتر ما از خداوند است و در نهایت اینکه خداوند در تو و با توست ، تو در کجا و با که ای .

 


برچسب ها برچسب ها :
نویسنده : نویسنده :Dr.Kazemi  دیدگاه ها : دیدگاه ها : ۰    تاریخ : تاریخ :خرداد ۲۴, ۱۳۹۴


« این مطلب تا کنون  260  بار بازدید شده است »



پاسخ دهید

نوشته های اخیر


تمامی حقوق برای انجمن فلسفه و حکمت معنا محفوظ می باشد .

ترجمه شده توسط : مؤسسه فن آوری اطلاعات و ارتباطات هنر برتر